داری خودت را به کشتن میدهی
داری ثانیه ها را به پای خودخواهیت پیر میکنی
ایستاده ای از پا در آمدن خودت را ببینی
داری لباسی که به اینجا تعلق ندارد را پاره میکنی؟
داری تنت را میسوزانی احمق
مغزت پر از پروانه بود
عبورت از باغ، تمام تخم های ملخ خورده را بارور میکرد
صدایت شریان حیاتی یک جماعت منفعل بود
روحت بارانی بود بر دشت عقیم بی پاسخ
اشکت تمام شقایق ها را میسوزاند و همه ی لاله ها را واژگون میکرد
نبودنت یأس عمومی جوامع مدرن بود
قهرت شبحی از بطلان انگیزه و امید بود
تو تمامِ مفاهیم عاشقانه ی مولانا بودی
تو شمس بودی، تو خود مفهوم بودی و همه گمگشته ات
تو نقطه ی ذوب تمام قلبهای منجمد جهان بودی
نه که در دیده ی مجنون نشسته باشم
تو واقعاً زیبا بودی
به خودت برگرد، زنده شو
زنده شو تا تمام سونامی های جهان آرام بگیرد
تا تمام پیله ها جوانه بزنند
تا تمام باغ برقصد
تا رخوت و رکودی به تمامی مغضوب شود..
- ۹۷/۰۹/۰۱