دختری در پراگ

آخرین سنگر سکوت نیست، نوشتن است

دختری در پراگ

آخرین سنگر سکوت نیست، نوشتن است

20 و خورده ای ساله که روی کره ی زمینم (البته اگر به تناسخ اعتقادی ندارید )
پزشکی میخونم در جایی دورافتاده و اگر دنبال من میگردید باید بگم که آدرس من
نوشته ها و شعرها و کتاب ها و خیالاتمه، تجربیات من از رنج ها و غربت ها و عاشقانه هامه!
مرسی که میخونینشون و آدرس سایتم به معنی کسیه که عاشق ماه و ستاره هاست :)

آخرین مطالب
  • ۹۷/۱۰/۱۰
    دی

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

نور

این روزها را به کدام عنصرِ زمخت دنیا تشبیه کنم که حجم خورده شدنم را به خوبی به رخ بکشد...

به کدام ایمان دست یازم که تا صبح انسان بمانم!

به کدام باور تکیه کنم تا شکوهِ امیدم در هم نشکند

با کدام واژه ها بازی کنم که ردیف شعر هایم به هم نریزد... لیقه ام باید تر میشد اما نه به جوهرِ دیده!

٩ دقیقه است که دارم تلاش میکنم قوی ماندن را تشریح کنم و جز تلی از صبر و نگاه نمیبینم. تلی که منتظر است همان صنوبرِ سابقِ موسمِ خویش باشد. شیرین ترین میوه ی کالِ درختِ امروز آن شعله ی کوچکیست که در سمت چپ کالبدم هرگز خاموش نمیشود. که بین اینهمه کلیشه، خرقِ عادت کرده و لباس تلقین را هم جسورانه دریده و از تن به در کرده است. این همان شمعیست که زیر خاک و روی باد هم روشن است. سری سبز و خیال نمردن . شمعی که هیچ فلسفه ای خاموشش نمیکند. نوری که در روزهای کزا باید باقی بماند ! در طواف و تقدیس این نور کدام را باید سوزاند؟ 

  • نگار
  • ۰
  • ۰

دلمان میخواست

اینجایی که توی تصویر میبینی قبلاًها محل زندگی علی حاتمی بوده، ته بن بست گل یاس توی نجات الهی، ما دلمان میخواست دستت را بگیریم ببریم بنشانیمت روی یکی از همان میزهای دو نفره ی کنار حوض، بعد با هم ظرف های تا به تای ریخته توی حوضش را به سخره بگیریم و گلدان بی آب و ترکِ مرمرینِ روی میز را نقادانه به بحث بکشیم. بعد با هم سر اینکه پسر میز بغلی خارجیست یا ایرانی مناظره کنیم. بعدش هم احتمالاً باید قانعت میکردم که لوسترهای روی درخت سیم کشی دارند و روشن میشوند. دلمان میخواست کمی با ویگن همخوانی میکردی و از عکسمان که توی حوض افتاده بود پرتره میکشیدی. راجع به نِی های کم قُطرِ معجونم غر میزدی و ...

توجیهم میکردی که برای باریستا شدن مناسب نیستیم و اما کافه ای به این زیبایی زدن حتماً مهیّج است

دلمان میخواست دستت را میگرفتیم و توی نشر افق دوتایی غیبمان میزد. از پله های سوره ی مهر پایین میرفتیم و اندر معایب خرید از دستفروشان کتاب انقلاب برایمان نطق میکردی. میله های دانشگاه تهران را مسخره میکردیم و به انگشترهایِ بدلیِ حاشیه خیابان که همه شان برایم بزرگ است میخندیدی. بعد قانع میشدی که بعضی کتاب ها در مغازه ها نایابند و به دریم کچر های روی زمین زل میزدی تا بحث عوض شود. بعد از فلسطین و وصال رد میشدیم و در ستایش کیک های کافه وُرتا به پیکسل فروش ها میرسیدیم و در پیکسل ماه ها و یونیکورن ها و ... گم میشدیم. شاید هم قبلش دعوامان میشد که برای ادامه خیابان گردی از زیرگذر شماره ی ٤ ولیعصر برویم یا از جلوی لمیز از خیابان رد شویم :))

خیالاتی شده ام !! تو را که همان روز اول کشته ام !

  • نگار
  • ۰
  • ۰

عروسی در کشتی

الان چندوقته وسط درس خوندنام تنها چیزی که همش تو فکرمه اینه که عروسیمو حتماً باید تو کشتی بگیرم :)))


راستی، گوارش همچین. بدم نیستا ! البته به جز بحث شیرین اسهال !!

  • نگار
  • ۰
  • ۰

خب برای خیلی ها منطقی نیست که عشق برای خواستن یک نفر کافی نباشد. برای من ابداً کافی نبود. من بارها برای چشمانت شعر گفتم، خوابت را دیدم. خیالت خوابم را برد و خوابم نبرد. هزاربار آمدم بگویم دوستت دارم و مطمئن شدم که نباید. همانقدر مطمئن که میدانستم دوستت دارم. بارها به دنبال نامت برگشته ام و در گوشه گوشه ی دنیا دنبال خودت گشته ام. میتوانستم بگویم و نگفتم. دوست داشتی بشنوی و نشنیدی، نگذاشتم بشنوی. فراموشت کرده ام اما هنوز مثل گلبولهای قرمز در رگم میدوی. نگفتم دوستت دارم چون نخواستم. نخواستم داشته باشمت. نخواستم چون برای هم نبودیم. آفرینش مربوطی نداشتیم. اما هرچه بود درونت چیزی بود مثل آهنربا و من قطعه قطعه آهن بودم، فولاد بودم، فلز بودم...

من دوستت دارم و ایکاش بدانم کی میمیرم. آنروز حتماً صدایت میزنم.

  • نگار
  • ۰
  • ۰

ترفند

چیزی که داشتیم را از ما گرفتند و با صدهزار ترفند همان را بهمان باز گرداندند و ادعا کردند که چیز بهتریست، که چیزی بهتری نصیبمان شده :/

  • نگار
  • ۰
  • ۰

داری خودت را به کشتن میدهی

داری ثانیه ها را به پای خودخواهیت پیر میکنی

ایستاده ای از پا در آمدن خودت را ببینی

داری لباسی که به اینجا تعلق ندارد را پاره میکنی؟

داری تنت را میسوزانی احمق

مغزت پر از پروانه بود 

عبورت از باغ، تمام تخم های ملخ خورده را بارور میکرد

صدایت شریان حیاتی یک جماعت منفعل بود

روحت بارانی بود بر دشت عقیم بی پاسخ

اشکت تمام شقایق ها را میسوزاند و همه ی لاله ها را واژگون میکرد

نبودنت یأس عمومی جوامع مدرن بود

قهرت شبحی از بطلان انگیزه و امید بود

تو تمامِ مفاهیم عاشقانه ی مولانا بودی

تو شمس بودی، تو خود مفهوم بودی و همه گمگشته ات

تو نقطه ی ذوب تمام قلبهای منجمد جهان بودی

نه که در دیده ی مجنون نشسته باشم

تو واقعاً زیبا بودی

به خودت برگرد، زنده شو

زنده شو تا تمام سونامی های جهان آرام بگیرد

تا تمام پیله ها جوانه بزنند

تا تمام باغ برقصد

تا رخوت و رکودی به تمامی مغضوب شود..


  • نگار
  • ۰
  • ۰

خیال

از تغییر عاداتش، بگویم از اینکه بالش زیر سرش با زاویه ی سابق کار نمیکند...

اینکه زیاد خواب نمیبیند و خیلی هم سخت به خواب میرود!

اینکه دیگر نه سید مهدی موسوی میخواند نه حافظ، آن وسط ها گیر کرده است.

ازین دختر ٢٢ ساله ی جوان همین بس که هنوز توی خیالاتش دارد توی تدتاک سخنرانی میکند و سوار لاندن آی میشود و کارت طلایی پروازهای پراگ را دارد، که توی بشقاب چینی برایش غذا سرو میکنند و بلیط های کنسرت لودویکو را از دست نمیدهد. حالا قرار هم نیست از آن پیرهن های قرمز دلبر بپوشد که امیلیا کلارک در داستان جوجو مویز پوشیده بود اما کنار سم کلفلین که مینشیند :)

گلفروشی شاید نداشته باشد اما توی خانه اش بوی گلخانه میدهد و دسته های آلسترا مریا تمام آشپزخانه اش را پر کرده اند. برای مهمانهایش ماکارون های رنگی می آورد و یک فنجان قهوه، توی خیالاتش هنوز به قطره های باران روی شیشه جلوی ماشین زل زده و  منتظر است وصال کمی خلوت شود. اینبار شاید چیپ تریلز گوش کند و خوشحال تر باشد. شاید هم باید به خودش بیاید که بابا یه کمی وطنی کار کن، که چه اینهمه اجنبی بازی. آقا خانه اش پر از گل محمدیست، برای مهمانهاش دمنوش گل گاوزبان و سنبل الطیب دم میکند. به جای تارت و ماکارون هم مربای انگور میخورند :)

پشت فرمان هم دال بند گوش میکند. باران روی شیشه هم از نوع ایرانیست و کنار سم کلفلین ننشسته :))) پرواز پراگ هم نه، مقصدش شیراز است و حافظیه های مکرر ! توی تدتاک نه اما توی دانشگاه که درس میدهد. باشد، لاندن آی را هم به لقایش بخشیدیم، او پارک ارم را عاشق است😁

  • نگار